تبليغاتX
.:آن سوی کهکشان:.




















.:آن سوی کهکشان:.

به نام خدايي كه در اين نزديكي ست...

خیلی سلام!

بالاخره این تعطیلات میان تابستانی مجالی شد برای آپ کردن من !... خدا که می دونه از شما چه پنهون اصلا حسش نبود...پشت سر هم آزمون + یه سرماخوردگی شدید +... مزید بر علت شد که من آپ نکنم...!!

چندی پیش با بروبچ تو یه کلاس وبلاگ نویسی ثبت نام کردیم !! یکی نبود بگه شما بچه کنکوری ها رو چه به همچین کلاسی !! البته حتی یه جلسه هم شرکت نکردیم  فقط پولمون پرید!!!! اگه می رفتیم چه کیفی می داد ! یه سره  connect! (واسه آموزش وبلاگ نویسی که نمی خواستیم بریم!!) ...(صدای بیرون : پس واسه چی می خواستین برین ؟ ) ...

*     *      *

چند روز پیش یکیو تو بابلسر به دار آویختند... به جرم قتل...طی روزهای آتی هم قراره چند نفر دیگه رو که اونام محکوم به قتل هستن بدارونن! و به بیان این محفل می شه این طور گفت که اونا رو از زندگی نامه شون dc می کنن!!

(صدای بیرون : خانم اجازه ! کارتشون تموم می شه یا مشکل فنی ه ؟

صدای اندرونی :یه چی بین این دو تا ! زیاد می رن تو نت و کارای غیر جالب انگیز ناکانه می کنن واسه همین باید dc شون کرد!

من : کارای غیر جالب انگیزناکانه ! اونم تو نت  ؟ یعنی مقتول توسط pm  کشته شده ؟ )

 

هشدار! : چقد قاتل زیاد شده تو این دوره و زمونه!! به شدت مراقب باشین!

دیدین همش می رسیم به این مصرع از شعر این شاعر گمنام که می گه : فرو بوره این زندگی !!!

صدای بیرون! : زندگی و فرو بوردگی ؟ (!!!!!!!)

خوب دوستان توجه داشتین که (و) به کار رفته در خط بالا همون (و) مباینت بود!! منتها نمی دونم چه ربطی داشت به حرفی که من زدم ؟؟ مثل اینکه "صدای بیرونی ها ! " هنو متوجه عمق فاجعه ی "فرو بوردگی !!!" نشدن ! فک کنم اونام مثه من سرما خوردن !!

خوب پس بزارین من یکم در این باره توضیح بدم تا توجیه شن ! ببینین "فرو بوره " از مصدر "فرو بوردن" هستش و در مواقعی می تونید ازش استفاده کنید که جاش باشه !! یعنی دقیقا لحظه ای که حس می کنین که "این زندگی باید فرو بوره !!!" می تونید اینو بگین !! ... اه! .. کی فهمید ؟ . . .بی خیال بابا !!

هر کی نفهمید 16 بار بگه "فرو بوره این زندگی !!!"

حالا از جو "زندگی فرو رفته " بیاین بیرون زیریه رو بخونین ! :

 *    *     *

پــــــــــول...

با اون می شه یه خونه خرید ولی نمی شه باهاش محل آسایش خرید

می تونی باهاش ساعت بخری ، ولی نمی تونی باهاش فرصت بخری

می تونی باهاش به مقام و درجه ای برسی ولی احترام رو نمی تونی بخری

می تونی رختخواب بخری ولی خواب خریدنی نیست!

می شه باهاش کتاب خرید ولی دانش و معرفتو نمی شه

اون می تونه واسه تو دارو تهیه کنه اما تندرستی رو نمی تونه

با پول می شه خون تهیه کرد ولی زندگی خریدنی نیست

...

...

بنابراین می بینی که پول همه چیز نیست .

و اغلب باعث ایجاد رنج و زحمت می شه

من اینا رو بهت گفتم ، چون دوست تو هستم

و به عنوان یه دوست می خوام که رنج و زحمت و ازت دور کنم

پس...

هر چی پول داری بفرست واسه من

و من رنج اون رو به جای تو تحمل می کنم

(قربونت فقط وجه نقد باشه!!)

*     *       *

هی! اینا رو باش :

 

 

 

*    *        *

I found this in my mail ! did u send it me??   

 

*      *     *

اینم چند تا عکس...

بچه برو کنار!

وقتی موبایلت دست بچه س!

 

*  *    *

پ.ن 1: بدارونن : به دار بیاویزند!

پ.ن2: کسی رو از زندگی نامه ش dc  کردن کنایه است از کشتن او!

پ.ن3:واقعا ظلمه که تو این گرمای تابستون هفته ای 3 روزمیریم  مدرسه و چون مدرسه مون  شده " محل اسکان فرهنگیان " ما رو فرستادن یه جای دیگه که عاری از هر گونه امکانات خنک کننده س ، تازه پنکه شم  باید هول بدی تا بچرخه ! تازه آفتابم  مسقیم می خوره وسط کلاس ، تازه نور لامپم می خوره به کله مون ، سایه ی کله مون می افته رو دفترمون در نتیجه هیچی نمی بینیم ! تازه وایت بردم نداریم باید گرد گچ و تحمل کنیم ! تازه اینا باعث می شه که سر کلاس اکسیژن کم بیاریم ! تازه با وجود این گرما،  سرما هم می خوریم !  پس با این اوصاف هر کی هر جور کمکی می تونه بکنه بگه تا یه شماره حساب بدم ... جای دوری نمی ره در راه علم خرج می شه !!!!!

پ.ن4: چقد هوا گرمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! (فرو بوره این زندگی !)

پ.ن5:قراره یکی از آزمونامونو تو اردو بدیم ، تازه کارنامه هم همون جا آماده می شه ! یعنی اردو با آزمون چه کیفی می تونه داشته باشه ؟

پ.ن6:دوشنبه ها...ساعت 22...!

پ.ن7: (...) می فهمی ؟

.

.

.

.

.بای همگی

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:0 توسط Denise| |

وقتی گریبان عدم... با دست خلقت می درید... وقتی ابد چشم تو را... پیش از ازل می آفرید...وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید... وقتی عطش طعم تو را... با اشک هایم می چشید... من عاشق چشمت شدم...نه عقل بود و نه دلی... چیزی نمی دانم از این... دیوانگی و عاقلی...یک آن شد این عاشق شدن... دنیا همان یک لحظه بود... آن دم که چشمانت مرا... از عمق چشمانم ربود... وقتی که من عاشق شدم ... شیطان به نامم سجده کرد... آدم زمینی تر شدو... عالم به آدم سجده کرد... من بودم و چشمان تو... نه آتشی و نه گلی... چیزی نمی دانم از این... دیوانگی و عاقلی!...

پ.ن1: به شدت متعجبم ! ... یعنی من این پستو انداختم ؟!

پ.ن2: آره خودم بودم !!

پ.ن3:کاملا در تناقض با پست های قبل!! یه چی تو مایه های پارازیت !

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:0 توسط Denise| |


Design By : Night Skin