می خوام یه داستان توپ براتون تعریف کنم ... قصه ی یه روز تابستونی بنده... راجع به درس خوندنم (فقط اولش بگم ادبی نوشتمش و +10 هستش!!)![]()
بعد از ظهر یک روز تابستونی بود من در حیاط خانه زیر درختی سایه ای برای خود یافته و مشغول مطالعه بودم (اینم منم که زیر درخت نشستم ...یه وقت فکر نکنین یکی دیگه هم پیشمه ها...
)


القصه آسمان آبی ، زمین سبز ، دنیا به نام و روزگار کام . ما هم فیض اکمل را می بریم و حسابی کیفور می شویم . عرض می کردم که کتاب به دست در حیاط خانه مشغول ازدیاد سطح سواد و تحصیلات علمیه و احیانا در صورت نیاز افزایش نرخ متوسط ساعات مطالعه بودم .![]()
اما از آنجا که در طبعمان یک جانشینی و تفکرات خشک و خالی در حد بالاتر از فوق لیسانس نمی گنجید، حوصله ی مبارک دندان روی جگر نگذاشت و سر وقت فالفور به سراغ گوشی تلفن رفتم ، (می فرمایند به جای تلفن بفرمایید دورگو ، عرض می کنم چشم!!!)
وبی فوت وقت شماره ی چند رفیق شفیق را که مدت های مدید کاسه کوزه یکی بودیم گرفتم و از ایشان جهت پاره ای مذاکرات علمی دعوت به عمل آوردم.(نا گفته نماند که برای دعوت مذکور مجبور شدم بارها از سیستم SMS (می گویند بگو پیامک می گوییم خیل خوب بابا!!!
) استفاده کنم ، و بارها دعا به جان عمو گراهام بل و فاتحه ای نثار روحش کنم !!!
)
ای بابا کجا بودم سر رشته ی کلام از دستم خروج کرد!........آهان! رفقا هم از خدا خواسته قبول زحمت فرموده عرض سه سوت پشت در منزل و در فاصله ی ایکی ثانیه در اتاق بنده محضور به هم رسانیدند.
ضمن عرض خوشامد مقرر شد قبل از مباحثه پیرامون موضوعات همان کتاب مذکور(نفیر سر دادند که بابا چند بار باید بگوییم بهت بگو یاد شده نه مذکور چون برای اینکه(!)این لغت عربی است و من هم می فرمایمOK!) جهت تر کردن گلو و رفع خستگی ، چای فرد اعلا صد در صد طبیعی محصول کارخانجات داخله و خارجه و بازار مشترک صرف شود. که البته پیشنهاد معقولی بود و کارگر هم افتاد .
پس از صرف چای یکی از دوستان به نمایندگی جمع ، باب سخن را گشوده و شروع به شکایت از اوضاع جوی و گرمای توان فرسای تابستانی (به رغم رگبارهای ناگهانی) کرد که بعد هم همگی یک صدا تکبیر گفتند و سخنان ایشان را با آه و ناله تایید کردند که البته صحت این فقره را می شد از روی دودی که بعد از مدتی پیاده روی در راه رسیدن به سر منزل مقصود (خونه ی اینجانب) به طور تصاعدی از کله شان بالا می رفت تایید کرد.
البته هر کس نداند بنده که می دانستم تمام این فیلم ها که آمده بودند برای تک زدن یک لیوان شربت پرتقال خنک و گوارا از آشپزخانه ی والده ی مکرمه بود که تقدیمشان شد.![]()
در همین حین مادر عزیز و بزرگوار بنده زاده را مورد خطاب قرار داده و فرمودند : مامان جان بیا این شیرینی ها را که خودم زحمتشان را برای رفقایت ببر . دوستان هم که بدشان نمی آمد محض مقایسه هم که شده طعم شیرینی های تازه را زیر دندانشان مزه مزه کنند با اشتیاق زائدالوصفی منتظر ورود شیرینی ها شدند
بعد از ته کشیدن شیرینی های مذبور همگی به اتفاق ندامت خود را از خوردن شیرینی ها آن هم در بعد از ظهر یک روز تابستانی اعلام کردندو خواستار یک لیوان شربت یا استکانی چای جهت خیس کردن حلقشان شدند من هم که در عطوفت و مهربانی زبان زد خاص و عام می باشم (!) خاسته ی ایشان را اجابت کردم .

در آشپزخانه ، والده ی محترمه قبلا سور و سات میوه جات مختلفه از قبیل گیلاس ، شلیل ، سیب و یک میدان تره بار تدارک دیده ، کنار بستنی حواله ی بنده فرموده تا تحویل مهمانان عزیز تر از جان کنم . بعد از اینکه دوستان در حد بضاعت به حساب میوه ها رسیده و پوست از سرشان کندند، جمیعا زمان از دست رفته را به یاد آوردند و آه حسرت از نهان بر آوردند که ای وای شب شده و اهل خانه چشمشان به در خشک!(توجه فرمایید اینجا حذف به قرینه ی لفظی صورت گرفته !)
(اینم رفقای شفیق بنده که دارن می آه و ناله اند!!)

یادم رفت این را بگویم که حین تمام این اتفاقات و گفتگو ها یک موسیقی شارژ هم طنین انداز اتاق بود و صدا به صدا نمی رسید.......
) (اون نقطه ها یعنی چه معنایی می توانست داشته باشد این موقع شب ؟
)
بله... بعد از یک دور تعارفات و وعده های مهمانی های آینده به خوبی و خوشی و سلامتی و به همان سرعتی که پشت در خانه جمع شده بودند به طرف منازل خود رهسپار گشتند!
حالا بنده مانده بودم و اتاقی که گویی سران مغول با افرادشان جهت رزمایش جنگی به آن هجوم آورده بودند و یک فروند کتاب حجیم مورد مطالعه و یک بعد از ظهر دل چسب تابستانی از دست رفته .![]()
پایین ماندن نرخ متوسط مطالعه در کشور را بگو که شده بود قوزبالاقوز. می ترسم از مقامات بالا بیایند یخه ی ما را بگیرند (خدا به خیر کند............ان شاالله)
اینم از داستانی که گفتم توپ بود ( خداییش توپ بود دیگه
)
و در آخر جا داره از دوست جونم MOLAR
که خیلی دوستم داره و دوستش دارم و مشوق اصلی من در این راه بود هم تشکر ویژه داشته باشم .
* * * * *
تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم دنبال چه هستیم
* * * * *
پ.ن1: یعنی من می تونم آپ نکنم ؟ ![]()
پ.ن2: آیا این داستان واقعی بود ؟ ![]()
پ.ن3:محترم عزیز به علت رعایت موازین اخلاقی و حقوق صاحبان عکس از پخش تصاویر به طور کامل و واضح و مبرهن معزوریم با تشکر کانون فرهنگ و ارشاد اسلامی.![]()
کهکشان ها در حرکت
منظومه ها در جست و جو
ستاره ها در پویش
سیاره ها در تکاپو
وجهان در حال شدن
و زمین، در گوشه ای از کهکشان، و انسان در تلاش
در حال رفتن
به هر چه می نگری، روز بعد، نه ، لحظه ای بعد گونه ای دیگر است، حالی دیگر یافته است.
هر چیزی برای رفتن آمده ، از ماندن می هراسد،
در ماندن نابودی می بیند و در ایستایی ، مرگ!
چون می رود هست ، هست برای اینکه برود.

پ.ن1: کسی چه می دونه ؟ شاید این آخرین آپ باشه ... (دلتونو صابون نزنین... یه وقت دیدی همین فردا میام پست میندازم !! ![]()
پ.ن2: البته کامنت دونی هم چنان پا بر جاستا!!
پ.ن3: یه فسقلیون دپم ...! دیگه آپم نمیاد ! ![]()
توضیحک: فسقلیون : اپسیلون خودمون!![]()
پ.ن4: تو لینک مقابلتون یه عکس هست برای دیدنش اینجا کلیک کنید...
توضیحک : این عکسه تریبون مدرسمون (البته مدرسه ی ما نه ... ) هست، کسی که پشتش وامیسه صحبت کنه اصلا دیده نمی شه !! خودتون ببینین ... راستی اگه تونستین حدس بزنین شخص پشت تریبون کیه ؟؟
من که هر چی فکر کردم نفهمیدم اون یعنی کی می تونه باشه ؟ ؟ ![]()
اینم از نمای نزدیک تر...
پ.ن5: اگر نمی دانستید چند ساله اید خود را چند ساله می پنداشتید ؟ (حتما بجوابین ...
)
پ.ن6 : زندگی کوتاه تر از آنست که به خصومت بگذرد... و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند...
فردا طلوع خواهد حتی اگر ما نباشیم...![]()
پ.ن7: گر بدین سان زیست باید پست... من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم...
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست... گر بدین سان زیست باید پاک... من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه... یادگاری جاودانه بر تراز بقای خاک...
پ.ن8: همشو دارم یه جا می گم چون می ترسم فرصت نشه ....
پ.ن9:چه تابستونه پر مشغلیه ...! ![]()
پ.ن10:یادم رفت اینو بگم (آخه خیلی گفتنش مهمه) واضح و مبرهن و تابلو و تخته سیاه و بیلبورد است که کسی که پشت تریبون است کیست !!![]()
![]()
پ.ن11:آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــش! این پ.ن ها گیر کرده بود تو گلوم !! چقد پ.ن!!![]()
پ.ن13:دوست داشتم یه پست بلند بالا بنویسم اما چه کنم که نا گفته ها بسیار است و زمان اندک!!
پ.ن14: توسط یک منبع موثق (!!
) با خبر شدیم به علت مصرف زیاد کاربران اینترنت ، شرکت مخابرات ایران اعلام کرد از شنبه اینترنت سهمیه بندی می شود!!!... به کاربران روزی 1 ساعت اینترنت داده می شود و به وبمستر ها روزی 2 ساعت !!
خداحافظ...
های علیکم...
این یک آپ تصویری است ... از خاطرات مدرسه ... چند جمله ای در مورد هر کدوم توضیح دادم تفسیرش با شما ...![]()

این که اصلا نیاز به توضیح نداره همیشه روی تخته وایت بردمون (!!! اگه گفتین اشکال این جمله کجاست؟؟!!) نوشته شده بود... یادش به خیر ...![]()

این ساعتیه که برا روی هفت سین تزئینش کرده بودیم اگه یادتون باشه عکس هفت سینو زده بودم قبلن... زمینه ی تاریکی که پشت عکس می بینین مقنعه ی دوستمه ! چون ساعته شیشه ای بود بهش گفتم پشتش تاریکی ایجاد کن که عکسه خوب شه و دوستم با کم ترین امکانات ممکن از مقنعش استفاده کرد...! (یاد بگیرین باز بگین ما امکانات نداریم...!)![]()

اینم ماهیه هفت سینه اینقد ورجه وورجه می کرد نمی زاشت ازش عکس بگیرم(طفلی احساس مهم بودن بهش دست داده بود!!) حدودا ده تا عکس ازش گرفتم که سرانجامش همینی که می بینید بود...!
آهاااااااان ! ماهی من کووووووووش؟ فک کردین به روی خودتون نیارین من یادم می ره ؟ ![]()

رفیق شفیقمون توی آزمایشگاه ! چه بلاهایی که سرش نیاوردیم ... بیچاره دم نزد!! طفلی یه دستش کنده شده بود اگه هم بهش تکیه می دادی متلاشی می شد ... حالا خوب بود تو رشتمون بهش احتیاج نداشتیم وگرنه کارامون باعث می شد به حرف بیاد..!!!![]()
![]()

اینم دستکشی که قرار بود برای انجام آزمایش ازش استفاده کنیم ... خوب ما هم نهایت استفاده رو ازش کردیم!

سر امتحان هندسه ... !![]()

شخصی که تو این عکس مشاهده می کنید لحظه ی گرفتن عکس غایب بود...!![]()

تو هفته ی معلم برای هر دبیر به طور جداگانه مراسم گرفتیم ، میزمونم این طوری بود ... اون شکلاتایی که می بینین واسه خودش ماجرایی داره ... چون تعداد معلما زیاد بود و سر کلاس هر کدوم این شکلاتا یه دور به هممون تعارف می شد ما مجبور بودیم شکلاتو برداریم اما نخوریمش !! یعنی تو زنگ تفریح برش می گردوندیم ...و فقط این دبیر محترم بود که شکلاته رو می خوردیش اما ما با حسرت بهش نیگا می کردیم ...( چیزی که می گم بین خودمون بمونه من هر بار دوتا شکلات بر می داشتم یکیشو می خوردم یکیشو برمی گردوندم ... که یعنی منم نخوردم!! چقد کیف می داد !!
)![]()

این هدیه ایه که به دبیر شیمی مون دادیم ...
( بهترین دوستشو بهش هدیه کردیم !!)

این گلا خیلی قشنگن ...![]()

روی میز هرکدوممون یه برچسب زده بود که اسممونو بنویسیم اینی که می بینید متعلق به اینجانبه البته واضح و مبرهن نیس اما قابل تحمله! ، روش نوشتم گمنام!!!
(دوستمم کنارش نوشته شهید شاید آذین باشد...!
)

من ترجیح می دم سکوت کنم چون هر حرفی بزنم ممکنه بعدن علیه خودم ازش استفاده شه!![]()

این درحیاط مدرسونه (ببخشید بود!!) اونی که داره میره بیرون نمی دونم کیه ؟؟ به سطل آشغال ها توجه کنید!!

اینم بید مجنونه... توی حیاط مدرسمون ، دوتااز اینا داشتیم زنگای تفریح بروبکس زیرش سیزده بدر می گرفتن
...... خیلی از عکسامونو با این گرفتیم ... جوونه زدنش فوق العاده بود...خیلی خوشگل می شد...!

اینم به مناسبت هفته ی مبارزه با مواد مخدر...!![]()

و این پایان ماست ... !(اون کنج جای منه...!)![]()
پ.ن1:تو هفته ی معلم هر معلمی که وارد کلاس می شد یکی از بچه ها پا می شد و اینو می گفت :
" با تابشی از تو آغاز می شود... هیاهوی سکوتی جست و گر و روان... جهان دیگری است که جان می گیرد... ظهور می کند ... صبح به عمق می سپارد کودکش را ...ذهن در امان دست های تو به سلامت ...و آفتاب ریشه می دواند در هجای کتاب... و مگر مطالعه و طلوع از یک ریشه نیستند؟...و اینک به احترام نامت از جا برمی خیزیم و به بلندای حضورت قامت می بندیم ..."
و ما برمی خیزیدیم و او برایمان رسم زندگی می گفت...و بعدش شکلات می خوردیم !!(دیگران نمی خوردن اما من چرا!)![]()
پ.ن2: تا جایی که می شد حجم عکسا رو کم کردم و اندازشونو کوچیک کردم که ریخت وب به هم نخوره امیدوارم بد نشده باشه ...!![]()
پ.ن3: واسه ما همیشه دیر می شه لحظه...کاری کن نفس کشیدنت بیارزه!![]()
پ.ن4: به قول اون خانمه مجریه "تازه ها " یه سبد گل یه آسمون ستاره تقدیم به شما!![]()
Bye till hi

