تبليغاتX
.:آن سوی کهکشان:.




















.:آن سوی کهکشان:.

به نام خدايي كه در اين نزديكي ست...

 

سلام...

اگه می بینید دیر به دیر آپ می کنم واسه اینه که امتحان دارم!(انگار وقتی امتحان نداشتم زود به زود آپ

می کردم !!!!)

فعلا تا یه هفته ی دیگه امتحان دارم ….

یه هفته امتحان …

یه هفته رنج…

یه هفته کله ی سحر پاشو درسا رو مرور کن…

یه هفته شب تا دیر وقت درس بخون…آخرشم سر امتحان راه اثبات یه مسأله رو یادت بره…

یه هفته دپسرده (افسرده و دپرس) باش…

یه هفته آرزو کن که این یه هفته هم هر طوری هست بگذره…

یه هفته …

یه هفته ی باقی مونده…

یه هفته انتظار تا این یه هفته هم بگذره…

بین امتحانایی که دادم 2 تاشو حسابی خراب کردم …

اصلا بی خیال حالم بد شد اینقد که به امتحان فکر کردم و دربارش نوشتم …

ببخشید حال شما رو هم به هم زدم …

خوب رنج نامه همین جا به پایان رسید ...

می دونم آن سوی کهکشان که جای حرف زدن در مورد این چرندیات نیست اما خوب چه می شه کرد…

اینم بگما اینجا که میای باید کهکشانی باشی…!

راستی من یه دوست خوب دارم که تو ادامه ی این وبلاگ کمکم می کنه …

شمام حتما می شناسیدش…اصلا مگه میشه یکی بیاد به آن سوی کهکشان و اهالیشو نشناسه؟؟؟

میشه؟…نهههههه! معلومه که نمی شه!!

اینم واسه همه ی  شما و مخصوصا دوستان کهکشانیم: 

و یه چیز بی ربط : ( مورچه را دوست دارم چون هیچ کس اشکش را ندیده است.)

شما جمله ی بالا رو زیاد به دل نگیرید ، نوعی پارازیت بود !

فعلا...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:34 توسط Denise| |

نقش...

 

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آویخت                                           

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره ها ی کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و

روی صخره ها خشکید

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش

گر نشان از هر که پرسی با ز

بر نخواهد آمد آوایش

آن شب

هیچ کس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از ان رنگی که در کار شکفتن بود

کوه: سنگین، سرگران، خون سرد

باد می آمد ولی خاموش

ابر پر می زد ولی آرام

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکرنقشی که باید جاودان می ماند

امشب

باد و باران هر دو می کوبند

باد خواهد بر کند از جای سنگی را و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید ، هر دو می کوشند ، می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار ، انگار با زنجیر پولادین

سال ها آن را نفر سوده ست

کوشش هر چیز بیهوده ست

کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا هم چنان خون سرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.       (سهراب)

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:42 توسط Denise| |

سلام بچه ها !

امروز می خوام Encarta  رو بهتون معرفی کنم .

نمی دونم تا حالا اسمشو شنیدین یا نه؟

Encarta  یه دایرة المعارف انگلیسیه که قابلیت اینو داره که زبان های انگلیسی،آلمانی،اسپانیولی

فرانسه و ایتالیایی رو به هم ترجمه کنه! تلفظ هم می کنه .(البته ترجمه به فارسی نداره)

به همین دلیل به درد اونایی می خوره که زبان بلد باشن ، بگذریم ... داشتم می گفتم ...

Encarta  حاوی تعداد بیشماری از مقاله هاس در هر زمینه که بخواین

علاوه بر این تو Encarta   شما می تونید اطلس جهان رو مشاهده کنید که حتی کوچیک ترین روستا ها رو هم نشون می ده!

به اضافه ی آهنگ ها، فیلم ها ، عکس ها و خیلی چیزای دیگه!!!

ختم کلام اینکه Encarta   رو می شه یه اینترنت محدود دونست!!

این پایین یه چند تا عکس ازش گذاشتم که بیش تر باهاش آشنا شید...

البته همون طور که می بینید اینی که من دارم مال سال 2004 هستش اما شما می تونید با مراجعه به

سایت Encarta  ازش استفاده کنید البته اینم بگم که الان دیگه فکر نمی کنم این سایت امکان دانلود رو فراهم کنه که البته اگرم همچین امکانی رو فراهم کنه 65491216464797974905 سال!!!!!!! طول می کشه تا دانلود شه!!

...

امیدوارم گیرتون بیاد چون واقعا محشره!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:15 توسط Denise| |

کریسمس مبارک!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:40 توسط Denise| |

 

 

 

 

Does evil exist?  Did God create evil?

 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

 

The University professor challenged his students with this question.

 

 استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

 

"Did God create everything that exists?"

 

A student bravely replied, "Yes he did!"

 

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

 

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد "

 

"God created everything?" The professor asked.

 

"Yes sir", the student replied.

 

The professor answered, "If God created everything, then God created evil, since evil exists, and according to the principal that our works define who we are, then God is evil."

 

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ "

 

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا "

 

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است "

 

The student became quiet before such an answer. The professor, quite pleased with himself, boasted to the students that he had proven once more that the Christian faith was a myth.

 

Another student raised his hand and said, "Can I ask you a question professor?"

 

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

 

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ "

 

 

"Of course", replied the professor.

 

The student stood up and asked, "Professor does cold exist?"

 

"What kind of question is this? Of course it exists. Have you never been cold?" The students snickered at the young man's question.

 

استاد پاسخ داد: "البته "

 

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟ "

 

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

 

 

 

The young man replied, "In fact sir, cold does not exist. According to the laws of physics, what we consider cold is in reality the absence of heat. Every body or object is susceptible to study when it has or transmits energy, and heat is what makes a body or matter have or transmit energy. Absolute zero (-460? F) is the total absence of heat; all matter becomes inert and incapable of reaction at that temperature. Cold does not exist. We have created this word to describe how we feel if we have no heat."

 

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 - F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد

 

 

The student continued, "Professor, does darkness exist?"

 

The professor responded, "Of course it does."

 

The student replied, "Once again you are wrong sir, darkness does not exist either. Darkness is in reality the absence of light. Light we can study, but not darkness. In fact we can use Newton's prism to break white light into many colors and study the various wavelengths of each color. You cannot measure darkness. A simple ray of light can break into a world of darkness and illuminate it. How can you know how dark a certain space is? You measure the amount of light present. Isn't this correct? Darkness is a term used by man to describe what happens when there is no light present."

 

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟ "

 

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد "

 

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد ."

 

 

 

Finally the young man asked the professor, "Sir, does evil exist?"

 

Now uncertain, the professor responded, "Of course as I have already said. We see it everyday. It is in the daily example of man's inhumanity to man. It is in the multitude of crime and violence everywhere in the world. These manifestations are nothing else but evil.

 

To this the student replied, "Evil does not exist sir, or at least is does not exist unto itself.

 

Evil is simply the absence of God. It is just like darkness and cold, a word that man has created to describe the absence of God. God did not create evil. Evil is the result of what happens when man does not have God's love present in his heart. It's like the cold that comes when there is no heat or the darkness that comes when there is no light."

 

 

 

  در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم . او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست .

 

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید .

 

The professor sat down.

 

The young man's name -- Albert Einstein

 

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 18:45 توسط Denise| |

اینو ۴/۵ سال پیش کشیدم ! البته مبتدی بودم!

نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 16:32 توسط Denise| |

گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟

و آن چنان مات،که یک دم مژه بر هم نزنی!

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.

(فریدون مشیری)

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:45 توسط Denise| |

ماهیه باورش شده بود، تور اگه بندازن سرش

می شه عروس ماهیا ، شاه ماهیا می شه همسرش،

ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش ،

نگاه گرم ماهی گیر می شه نگاه آخرش.

 

 

 

روزی بود روزگاری نداشت

جنگلی بود درختی نداشت

شکارچی بود تفنگی نداشت

گر چه شکارچی با تفنگی که فشنگی نداشت آهویی شکار کرد که سر نداشت

آهو را انداخت در کیسه ای که ته نداشت

این شعر از شاعری است که اسم نداشت

اما ارزش سر کار گذاشتن تو یکی رو داشت!

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:41 توسط Denise| |

شعر



شكست نياز
آتشي بود و فسرد
رشته اي بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادويي اندوه شكست
آمدم تا بتو آويزم
ليك ديدم كه تو آن شاخه بي برگي
ليك ديدم كه تو بر چهره اميدم
خنده مرگي
وه چه شيرينست
بر سر گور تو اي عشق نياز آلود
پاي كوبيدن
وه چه شيرينست
از تو اي بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشيدن
وه چه شيرينست
از تو بگسستن و با غير تو پيوستن
در بروي غم دل بستن
كه بهشت اينجاست
بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست
تو همان به ‚ كه نينديشي
بمن و درد روانسوزم
كه من از درد نياسايم
كه من از شعله نيفروزم

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:23 توسط | |


Design By : Night Skin