تبليغاتX
.:آن سوی کهکشان:.




















.:آن سوی کهکشان:.

به نام خدايي كه در اين نزديكي ست...

یلداتون مبارک!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:52 توسط Denise| |

فوق العاده س مگه نه؟

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 16:53 توسط Denise| |

راست گویی

مثل همیشه فرشته ی سمت چپ تند تند در حال نوشتن دروغ های پسرک بود.

فرشته ی سمت راست آن قدر ننوشته بود که گویی نوشتن را از یاد برده بود.

پسرک در حال صحبت با معلم بود و به معلم که از او پرسیده بود درس خوانده ای،جواب منفی داد.

فرشته ی سمت راست حرکتی کرد و برای اولین بار چیزی را در دفترش یادداشت کرد.

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 16:44 توسط Denise| |

 

     

از صفر من تا بيست تو راهي به جز تقدير نيست

 دلخوش به استادم نكن حذف اضطراري دير نيست  

من غايبم يا در سكوت,تو حاضر و در گفتگو

من غافل از استاد و درس,تو مي نويسي مو به مو       

 با جزوه و فرمول بيا,تا پاس كنم يك واحدي

چيزي نخواندن بهتر از يك شب تلاش بيخودي

 با عشق در دانشكده جايي براي درس نيست

البته ترم هفت و هشت,ديگر مجال ترس نيست

 دانشجو گر عاشق شود,بي پرده مشروط مي شود

 چيزي شبيه آب هويج با كوفته مخلوط ميشود

ما که دانش آموزیم ، شما چطور؟؟

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 23:24 توسط Denise| |

حسب یک عادت

تازگی ها

دوست پیدا کرده ام

لا به لای شاخه های این چنار خسته غربت

جمعه ها با هم

بر سر یک میز عصرانه

چای می نوشیم

می رود از هر دری صحبت

عکس می گیریم

می توانی در کنار برگ پیدایم کنی

با کمی دقت

این که با یک ضربدر، خورده علامت

این منم

پنجه های برگ روی شانه هایم

دست من بر گردن پاییز

غرق در حس رفاقت

باز هم امسال

دوست پیدا کرده ام،بر حسب یک عادت

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:28 توسط Denise| |

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

.... ای تمام فکر من در روز و شب ....


....  ای همه هزیان من در سوز تب ....


.... ای نهان در پیکرم چون جان شده ....


.... همچو بوی گل به گل پنهان شده ....


.... آه ای بالاترین سوگند من ....


.... ای نهان در گریه و لبخند من ....


.... ای به رگ هایم چنان خون گم شده ....


.... در میان دیده ام مردم شده ....


.... ای شکوه آسمان در چشم تو ....


.... ای فدای ِ قحر و ناز و خشم تو ....


.... ای بهشت دلکش ِ موعود من ....


.... خون گرم زندگی در پوی من ....


.... ای تمنای دل تنهای من ....


.... ای چراغ روشن شب های من ....


.... جز تو کی دارم به جز تو گفتگو ....


.... ای به گوشت گوشواره آرزو ....


.... گر که یاران غافلند از یاد من ....


.... از دل دیوانه ی ِ نا شاد ِ من ....


.... عشق تو گر در دلم باشد چه غم ....


.... چون که تا روز قیامت با توام ....


.... خلق می گویند که او گر یار ِ توست ....


.... مایه ِ غم از چه در اشعار توست ....


.... گر دل او با دل ِ تنگت یکیست ....


.... ناله های حسرتت پس چیست چیست ....


.... آه من دیوانه ام دیوانه ام ....


.... جز تو از خلق جهان بیگانه ام ....


.... دوستت دارم تو می خواهی مرا ....


.... باز می ترسم نمی دانم چرا ....


.... وای اگر روزی فراموشم کنی ....


.... با غم هجران هم آغوشم کنی ....


.... وای اگر نامم بمیرد بر لبت ....


.... یا فرو بنشیند این سوز تبت ....


.... آه می ترسم شبی طوفان شود ....


.... ساحل امید من ویران شود ....


.... گر ز دریا قطره ای هم کم شود ....


.... مرغ دریا سینه اش پر غم شود ....


.... ای دلت دریای پاک و روشنم ....


.... مرغ بوطیمار ِ ای دریا منم
....

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 23:52 توسط | |

گاهی,نگاهی

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم...

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینم آسمان در هر کجا آیا همین رنگ است؟


هر چه که بخواین تو این وبلاگ پیدا می شه!


بيا در کوچه باغ شهر احساس

شکست لاله را جدي بگيريم

اگر نيلوفري ديديم زخمي

براي قلب پر دردش بميريم

 

نظر یادتون نره ها!!
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 14:19 توسط Denise| |

 

پرتوهای ستارگان
غلتیده در قطب شمال سیاره
چنگ مستطیلی
 داخل می شود در پنجره


 

آن پایین بلوارها و خیابان ها
در ویولون انقدر خالص از هوا
مثل آینده ای، افسانه ای
 در شکم مادرش بودا




شعری از رابرت کریلی

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:25 توسط | |

بیش از اینها  آه  آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان  ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بی رنگ  بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

 

میتوان با پنجه های خشک 

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با  باد بادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک میگ

 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده اماکور  اما کر

 

میتوان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب  سخت بیگانه

(( دوست میدارم ))

می توان در بازوان چیره یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود 

 

با تنی چون سفره چرمین

با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست  یک دیوانه  یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

 

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده  آری پنج یا شش حرف

 

میتوان یک عمر زانو زد

با سری افکنده  درپای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای نا چیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم تو را در پیله قهرش

دکمه بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

 

میتوان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

 

میتوان در قاب خالی مانده یک روز

نقش یک محکوم  یا مغلوب  یا مصلوب را آویخت

میتوان با صورتکها رخنه دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهایی پوچتر آمیخت

 

میتوان همچون عروسکهای کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

(( اه من بسیار خوشبختم ))

                                              فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 13:37 توسط | |

شقايق گفت با خنده: نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

 

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما-

طبيبان گفته بودندش

 

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره ي  آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

 که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت 

اما ! آه!

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:44 توسط | |

اغلب اوقات مي انديشم خوشبختي با ما فرسنگ ها فاصله دارد

 تلاش مي کنيم... تقلا مي کنيم ...

خيلي چيزها را از دست مي دهيم... ولي افسوس زماني مي فهميم

خوشبخت بوده ايم که

 ابرهاي سياه روي ماه خوشبختي را پوشانده است

خوشبختي چشمک زدن ستاره پرواز يک کبوتر و

ستايش پروردگار گيتي است.


چه دلتنگ آن عابري که پا بر روي برگ مي گذارد

و آه درخت را نمي شنود

من مي دانم که چقدر تنهايي درخت بزرگ است!

                                      

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:11 توسط Denise| |


Design By : Night Skin