تبليغاتX
.:آن سوی کهکشان:.
.:آن سوی کهکشان:.
به نام خدايي كه در اين نزديكي ست...
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 توسط Denise

---عده ای همواره گلایه دارند که گل سرخ خار دارد ما باید شاد باشیم که خارها گل دارند.

 

----سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمی کند.

 

----از صاحبدلی پرسیدند که سخاوت بهتر است یا شجاعت؟

     گفت آن را که سخاوت است حاجت به شجاعت نیست!

 

----ما چقدر دیر متوجه می شویم که زندگی یعنی همان دقیقه ها و ساعت هایی که هر روز

     آرزوی کند گذشتن آن را داشته ایم.

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 توسط Denise

این ترانه چیست که آواز خاطرات مرا این چنین در هم فرو ریخته است.آرزوی نهفته ی سینه ام به بام

فرو ریخته ی سرنوشتم فریاد بر آرید و عشق را بر ویرانه های حیاتم آواز دهید که من بر فردای مبهم

خویش مبهوتم.

 

سنگین خویش را بر سنگ فرش تن می کشانم و به سوی ترانه ای نا شناس ,گنگ و بی جواب گاه از اوج

درد فریاد می کشم فریادی که بر عمق سکوت فرو می ریزد و بی طنین و آرام خاموش می گردد.

خویش را در تاریکی به آغوش می کشم و از ترس و تنهایی, لرزان چشم بر مامنی خیره می گردم که

هرگز به تصویر نمی آید.

 

بر سر های بی کران و با همه تن ابهام و لرز خویش را به سوی ترانه ای که بی وقفه مرا به خود می خواند

غوطه ور می سازم.

 

این ترانه چیست که بی قرار و نا آرام ,ناله ای در صحرای بی آغاز و پایان سکوت را به تیغ می کشاند

تا شاید بر مظلومیت انسان گنگ و بی فردا مشهود می گردد. انسانی که به انتظار فردا به طلوع همیشگی

عشق و پاکی ها ,غبار غم گرفته ی شب را به دوش می کشاند.

 

بخوان مرا ای ترانه ی ممتد حیاتم , بخوان مرا ای خاک سود یارم بخوان مرا ای غروب همیشگی فنا ,

مرا به همیشه بخوان!

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 توسط Denise

سلام بچه ها !

امروز روز تولد منه!

این هفدهمین پاییز زندگیمه ! می دونید چیه؟داشتم با خودم فکر می کردم اگه

این آخرین پاییز زندگیم باشه...؟

من الآن کجام ؟ به کجا دارم می رم؟ چقدر قلبم همون قلبی باقی مونده که وقتی

برای اولین بار تو یه همچین روزی...23 آبان یکی از سال های خدا به دنیا

اومدم تو سینم می تپید؟

 17 سال...

بعدش چی می شه؟

اینا رو فقط برای خودم نوشتم خود خودم: تولدم مبارک! همین!

اگه تو هم امروز به دنیا اومدی تولدت مبارک...!


*

از همان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي که فرزندان آدم صدر پيغام آوران حضرت باريتعالي زهر

تلخ دشمني در خونشان جوشيد...آدميت مرد...گر چه آدم زنده بود

 از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي که

 با شلاق و خون ديوار چين را ساختند...آدميت مرد...بعد دنيا هي پر از

آدم شد و اين آسياب گشت و گشت...

قرن ها از مرگ آدم ها هم گذشت

 اي دريغ...آدميت بر نگشت...


*وقتی نتونستی یکی رو ببخشی از بزرگی گناه او نیست از کوچکی قلب توست.

 

 

دو چیز رو فراموش کن کسی که به او خوبی کردی و کسی که به تو بدی کرد

ودو چیز رو فراموش نکن خدا و مرگ را.


 

نبض جیبم امروز

مانند قلب خروسی است که در اندوه غروب کوپن مرغش گم شده است!

 

نگارش در تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1385 توسط Denise

 روزی فردی در خواب می بیند که خداوند به او می گوید آیا دوست داری صحنه هایی از زندگیت را پیش رویت نشان دهم ؟
فرد از خود اشتیاق نشان می دهد . آن گاه جلوی چشم های او افقی مانند ساحل دریا ظاهر می شود و او آینده خود را می بیند که لحظه های سخت دو رد پا به روی شن های ساحل است.
فرد از خدا می پرسد این رد پاهای چه کسانی ست ؟
خداوند می گوید : یکی از آن تو و دیگری از آن من است،که همراه تو هستم در سختی ها.
فرد مسرور می شود.در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگتری را پیش روی خود می بیند و بروی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده می کند.با گله به خداوند می گوید پس چرا تنهایم گذاشتی.اینها رد پای من است که در مشکلات رهایم .
خداوند می گوید:این رد پای من است.
فرد می پرسد پس من کجا هستم؟خداوند می گوید تو درآغوش منی وقتی سختی ها از همه سو به تو هجوم می آورند .


وقتی 10 دقیقه ناراحتی فرصت 600 ثانیه خوشحالی رو از خودت می گیری!


شکست استقلال رو هم به هوادارانش تبریک عرض می کنم!

نگارش در تاريخ یکشنبه هفتم آبان 1385 توسط Denise

توضیحات!!!!!!!!!!

(شما اکنون در پرانتز هستید ! )

( آخه یکی نیست به من بگه دختر تو با این حجم عظیم درسات وبلاگ زدنت چی بود؟

جا لب این جا ست که وقتی معلم کامپیوتر(یا همون درس مبانی علم رایانه!)

سر کلاس ازتون می پرسه چرا کاربران اینترنت دچار افسردگی می شن؟!

(والله من که افسرده نشدم لا اقل هنوز افسرده نشدم! کی می خوام افسرده شم خدا می دونه!...)

از موضوع پرت نشیم...چی داشتم می گفتم؟ آهان!

وقتی دبیر سر کلاس ازتون همچین سوالی می پرسه با کمال شهامت پا می شی و

 در مورد عوارض کار با اینترنت و البته کامپیوتر صحبت می کنی!

از اون گذشته به قول یکی از بچه ها که می گه "و خداوند  کارت اینترنت را آفرید"

(یادم نمیاد اینو کجا خوندم!(یعنی تو کدوم وب! (عجب پرانتز تو پرانتزی شدا!)))                                           آخه دختر تو که همش لنگ یه کارت اینترنتی واسه چی وبلاگ  زدی؟  این همه ملتو چشم انتظار می ذاری؟!

(بابا اعتماد به نفس!!!!!!)

خدایا! ما رو از کارت اینترنت محروم نفرما! (آمین)

شمام قدر کارت اینترنتتون رو بدونید!

اگرم کارت اینترنت گیرتون اومد!!!!!!!

(انگار دارم در مورد یه گوهر نایاب صحبت می کنم!)

و به وبلاگ من سر زدید منو از نظرات سازنددتون بی نصیب نذارین!

(چه ربطی داشت! انگار ملت واسه نظر دادن کارت می خرن!)

قررررررررررررررررررررربون همتون!

از آرزویعزیزم هم ممنونم .

نکته: نظردادن شما باعث خوشنودی صا حب این وب خواهد شد!) (پرانتز تموم شد!!)

 

 

زندگی دو چیزه: یا آرزوی مرگ یا مرگ آرزو!

 

چند پاراگراف حرف حساب!

دقایقی توزندگی هستن که دلت برای کسی اون قدر تنگ می شه که می خوای

اونو از رویات بیرون بکشی بنابراین رویایی رو ببین که که می خوای جایی

برو که دوست داری و چیزی باش که می خواهی باشی چون فقط یه جون داری

و یک شانس برای این که هر چه دوست داری انجام بدی!اما سعی کن تمام نیروت

رو صرف انجام کارای مثبت کنی.

آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته  باشی که خوش باشی.به اندازه ی

کافی بکوشی تا قوی باشی. به اندازه ی کافی اندوه داشته باشی که انسان باقی

بمونی و به اندازه ای امید وجود داشته باشه تا خوشحال بمونی ولی همیشه

خودت رو جای دیگران بذار اگه حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا

دیگران رو هم آزار می ده!

شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن اونا فقط از آنچه تو راهشون هست

بهترین استفاده رو می برن شادی برای اونایی زنده س که گریه می کنن چون

فقط اونا هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن.

توی دنیا جوری زندگی کن که اگه یه لحظه فقط یه لحظه اطرافیانت رو ترک کردی

جای خالی تو رو حس کنن!

اینا رو برای کسانی که بیش از یک نگاه یک لبخند و یک دلتنگی ساده برات ارزش

دارن بگوبرای اونایی که وقتی احتیاج داشتی باعث شدن لبخند بزنی و وقتی ناراحت

بودی باعث شدن سمت روشن واقعیت رو ببینی!

اگرم این کارو نکنی هیچ اتفاق بدی برات نمی افته!  اما...(باقیش با خودت!)

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهارم آبان 1385 توسط Denise

راستی بچه ها! هر کی دوست داشت تو قسمت نظرات  بگه تا وبلاگش رو تو پیوندها قرار بدم!

نظرم یادتون نره!


و اینک بشنو از رزم رستم و virus:

 

کنون رزم virus  و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو

که اسفنديارش يکي disk  داد بگفتا به رستم که اي نيکزاد

در اين disk  باشد يکي file  ناب که بگرفتم از سايت افراسياب

برو خرمي کن بدين disk  هان که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش

دگر صبر آرام و طاقت نداشت مر آن disk  را در drive  اش گذاشت

نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يکي list  از root  ديسکت گرفت

در آن disk  ديدش يکي file  بود بزد enter  آنجا و اجرا نمود

به ناگه چنان سيستمش کرد hang  که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانسش رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش وزان disk  و برنامه قابلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش يکي ديسک bootable  آورد پيش

يکي toolkit  اندرآن disk  بود بر آورد آن را و اجرا نمود

به ناگه يکي رمز virus  يافت پي حذف امضاي ايشان شتافت

چو virus  را نيک بشناختش مر از bootsector  بر انداختش

يکي ضربه زد بر سرش toolkit  که هر byte  آن گشت هشتاد bit 

به خاک اندر افکند virus  را تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از پل خرش

دگر بار برنامه اين سان مکن ز رايانه اصلا تو صحبت مکن

قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر disk  ز اسفنديار

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهارم آبان 1385 توسط Denise

---مجبور نیستی انسان بزرگی باشی فقط انسان باش!

---می بینی که دیگران هم می بینند پس چرا درنمی یابی که دیگران هم درمی یابند؟.

---برزگ ترین برکت زندگی زاده شدن درقالب انسانه.

---وقتی نا راحتی هیچی نگو!

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1385 توسط Denise

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد

یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نو میدان

چشم در راه بهاری نیست

گرزچشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1385 توسط Denise

 

فکر کنم اينم  مطلب به دردتون بخوره.براي اينکه متن Chat شما ذخيره شود بايد در برنامه ياهو مسنجر در اولين منو يعني Messenger وارد قسمت preferences شويد و در ستون سمت چپ روي Archive کليک کنيد.در اين قسمت با انتخاب Yes.Save all of my message مي توانيد آرشيو Chat خود را نگه داريد . براي ديدن آن هم در منوي Contacts روي Message Archive کليک کنيد. در اين قسمت مي توانيد پيغام هاي خود را مشاهده يا حذف کنيد.
اميدوارم اين ترفند به درد شما خورده باشه البته همه شما استادین!

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1385 توسط Denise

می دونم که این ترفند خیلی به کارتون میاد برای قطع صدای مودم روی آیکون کانکشن خودتون کلیک کنید سپس propertice و بعد از اون configure رو انتخاب کنید حالا تیک گزینه ی enable modem speaker رو بردارید خواهید دید که دیگه مودمتون هنگام اتصال به اینترنت جیکم نمیزنه!!!!

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1385 توسط Denise

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی...

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آری...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود

دیر می شود!

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1385 توسط Denise
سلااااااااااام!

من اومدم !اینم برای شروع:

گاو ماما میکرد... گوسفند بع بع میکرد و همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی؟حسنک مدت زیادی است که

به خانه نمی آید او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن  می کند او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهایش ژل می زند دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است او تصمیم داشت دیگر با حسنک چت نکند چون او با پتروس می چتید پتروس همیشه پای کامپیوتر چت میکرد او میدید که سد سوراخ شده اما انگشتش درد میکرد چون زیاد چت کرده بود او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند...پتروس در حال چت کردن غرق شد!برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت! ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد ریز علی چراغ داشت اما حوصله درد سر نداشت قطار به سنگ ها بر خورد کرد و منفجر شد کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود الان چند سالی است که کوکب خانم

همسر ریز علی مهمان نا خوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد او پول ندارد

تا شکم مهمان ها را سیر کند او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل

های پول دار دارد او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغ گو دارد...به همین دلیل است که دیگر در کتابهای

دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد!!!

 

درباره وبلاگ

*شب سرگشته ي عشق
موج آشفته ي نور
كهكشاني به بلنداي فراق
پرازحس تر باريدن
درشمال احساس
در تب شرجي شعر
منتظرمي ماني
وبه تو مي خندند
آدمك هاي سوال
وحسوداني شوم
برسرهرپل عشق
نقشه ي سنگي ديواري را
مي كشانند به هر لذت شرم
اين قفس جاي تونيست
پربگيرازنوسان ماندن
كهكشاني تنهاست...*

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ